تبليغاتX
داد بی داد
منی که خیر سرم شاعرم هنوز...
 

با من بگو .....

که چند غروب است که طرح دلتنگی  می کشی ......؟

 بچه ها یه مدتی بود یه طرحی تو ذهنم بود.....می خواستم نظرات شما رو هم در مورد بزرگترین دلتنگی

 هاتون بدونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:58  توسط ***عمران میری***  | 

 

دو سه روز پیش یه اتفاق جالبی واسم افتاد...اسمشو نمیشه گذاشت اتفاق...یه جمله از یکی از دوستان فدیمی شنید م  که برام  جالب  بود و فکر کردم واسه شما هاهم جالب باشه ......چه تــفکری......

حدود ساعت ۱۱:۱۵اگه  اشتباه  نکنم  وستای پخش سریال پر طرفـد ار (نرگس) بود... چون خیابونا خیلی خیلی خلوت بود....سر کو چه وایساده بودم  که  یکی  از دوستانمو که چند سالیه تو کار هنر سینما و نمایشنامه نو یسیه د یـد م ...اسمش یوسفه ....

 بچه خوش  صحبت و جالبیه ... معمولا وقتی می بینمش  سوالهایی  در مورد هنر سینما می پرسم چون اطلا عات خیلی زیادی  در مورد  اینجور مسایل  داره....

بگذریم که بـیـن منو یوسف چه چیزها یی و چه حرفها ییی  رد و بدل شد

یه دفعه نمی دونم چی شد که زد یـیـم تو خط وضعیت  مملکت خودمون و سیاسی بازی این آقایون مثلا (رجال سیاسی)........حرف از این افتاد که یه سال و اندی از شروع فعالیت آقای رییس جمهور گذشته و مردم هنوزم که هنوزه از دس این مملکت .... می تالن و...

.

بماند که من یوسف چه غیبت و نقدهای گنده گنده از این مملکت و صا حباش کردیم....حتی یادم یوسف یکی از جمله هاش این بود (  آقا این مردم  مارو  سر کوب و سر کوفت کردن و حتی حق اعتراض کردن هم ندارن.........)

 

بگذریم جمله ای که یوسف زدو من خیلی  لذ ت بر د م و فکر می کنم که حرف دل  سید مالک ،  محمد و مجید خیلی از شما ها باشه این بود...

 

.اون تو آخر حر فاش وقتی دید من خیلی داغ  کرد مو هر چی از بیخ دندونم درمیاد دارم به ...... می گم و به نوعی از حق خودم دفاع می کردم بر گشت گفت :  آقا جون قدیمی ها یه حرف قشنگ دارن و اون این که هر در ختی رو که نتو نستی ببری و

 ریششو  بزنی باید بری زیـــر  سا یــش.....

موفق باشید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:46  توسط ***عمران میری***  | 

 

وسوسه شیطانی

 مادری منتظر نور، شبی می آید ؟

 دختری از خزر دور، شبی می آید ؟

 گفته تا صد قدمی میروم و می آیم

 عا قبت از سفر دور ، شبی می آید ؟

 مادری منتظر سفره نانی کاخر...

 دخترش هاله ای از نور، شبی می آید ؟

  پدری دست به دامان سگ همسایه

 ـ که کجا رفته زن کور، شبی می آید ؟

 شده ام باز دچار مرض کم خوابی

 مرد با خوشه انگور شبی می آید

 یک زن آبستن یک وسوسه شیطانی

 گوئیا با شرر و شور شبی می آید

 دختری که تنش از بی ادبی می نالید..

 مثل یـک آدم نــا جــور، شبی  می آید

                              ((  داد بی داد ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 13:27  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

عر صه جلوهُ ما در خور جو لان تو نیست

                         نسبت ما وتو شد نسبت سیمرغ و مگس

 

به یاد استاد شهریار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط ***عمران میری***  |